قلم فرانسه free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

" سعید " کارگر دست و پا چلفتیمان فکر می کند آزادی یعنی اینکه مثلن امروز هوس بکنی برای رفتن به سر کارت تُنکه ی لامبادا بپوشی و در راه یکهو هوس بکنی همان تُنکه را هم بکنی و سبک و راحت بروی دنبال کارت٬ او فکر می کند طبق تعریفش از آزادی٬ می توانی سر راه یکی دو تا قناری و فنچ هم توک بزنی و همانجا وسط خیابان کار را هم یکسره بکنی. . . یکبار در آن روزهای داغ نزدیک انتخابات در دفاع از یکنفر که دستم به نوشتن نامش نمی رود برگشت و گفت: اگر موسوی بیاید٬ می خواهد آزادی بیاورد و از فردا خواهر و مادرمان باید سر و تن لخت بیرون بیایند! در جوابش گفتم مگر خواهر و مادر شما هم بله؟ یعنی منتظر موسوی هستند که تن لخت بیرون بزنند؟ وقتی صورت سرخش را پایین انداخت و رفت داشتم فکر می کردم چرا تعریف آزادی در قشر عظیمی از مردم ما مساوی با برهنگی است؟!
" نوید " هم کلاسم می گوید آزادی یعنی اینکه صبح زیدون را ـ یا هر کس که دوست دارد موقت یا دایم نقش زیدون را در مقابلت بازی کند ـ راحت و بدون ترس از مامور سوار رخشت بکنی٬ بروی صفا سیتی و آخر شب بچپی داخل یک بار و بعد از اینکه خوب مست و پاتیل شدی یک نفر برود روی میز و با نوای ویلون و تار و کمانچه برایت قر بدهد. دست آخر هم وقتی افتان و خیزان قصد خانه را کردی٬ مامور جلویت را نگیرد و برایت حد شرب خَمر نبرند. . .وقتی اینها را با چشمان حسرت بار و آب دهان آویزان می گوید فکر می کنم چرا قشر دیگری آزادی را در مهوش و پرویش و پنج سیری خلاصه می کنند؟!
" حاج مهدی " رئیس بسیج دانشکده تعریف خاصی از آزادی ارائه نمی دهد فقط می گوید: آزادی؟ آزادی بیشتر از اینکه دختر و پسر نامحرم در روز روشن چیک تو چیک هم هستند؟ آزادی بیشتر از این که رئیس جمهور محبوبمان را ماده کرده اند ( البته اینطوری نمی گوید!! ) می آیید بیرون باتوممان را می گیرید می کوبید بر سر خودمان٬ ( باز هم اینطوری نمی گوید!! ) اینها معنی ازادی را نمی رساند؟. . . البته حاج مهدی در اینجا اشاره نمی کند پس چطوری است که فقط برای حراست دانشکده پرونده سازی نکرده اید٬ که آن هم بعید نیست!( آخر دفعه ی آخری که من دیدم٬ فاصله ی شرعی خانم " الف " با اقای " ب " در ارشاد دانشجوها خیلی کمتر از استاندارد شرعی است ) باز هم در ادامه حاجی اشاره نمی کند چرا باتوم دستشان است و بر سر مردم می کوبند که بر سرشان کوبیده شود؟! و در کل نمی گوید باتوم و گلوله معنی چه چیزی را می رساند؟! و باز وقتی حاج مهدی اینها را می گوید من به این فکر می کنم این آزادی چیست که در نگاه عده ای تنها در حرف معنی دارد در عمل سوسول بازی و نماد استکبار است؟
قبلترها فکر می کردم آزادی نام یک خیابان و میدان و بالاخره برج است! بعد فهمیدم نام یک مجسمه ی غول پیکر در ینگه دنیا هم هست! اما بعدتر دیدم لامذهب برای خودش تعریف هم دارد٬ اما هر کس برای خود و از "ظن " خود یک تعریفی می آورد و در کل دیدم دامنه ی تعریف و آزادی خیلی گسترده تر از این حرفهاست که من می بینم٬ اما به قول حکیم٬ در میدان عمل و عینیت آزادی همان برج و میدان و مجسمه ی غول پیکر است!
تعریفهای زیاد و درستی از آزادی وجود دارد٬ همان احترام به دین و عقیده٬ آزادی در ابراز بیان و عقیده و خیلی از تعریفهای مربوط به ازادی که شما خیلی بهتر از من می دانید و از بر هستید. اما من گاهی آزادی را مانند دو ساختمان در کنار هم می بینم که یکی مسجد است و یکی میخانه. . .یک نفر وارد مسجد و می شود و دیگری در میخانه را می زند. وقتی نماز و دعای اولی تمام می شود و میگساری دومی به پایان می رسد٬ هر دو از سرای مورد علاقه ی خود خارج می شوند و رو به روی هم در می آیند٬ سلام و احوال پرسی گرمی می کنند و هر کس با آرزوی موفقیت برای دیگری به راه خودش می رود. . .
ریز نوشت:
* خدا من بزرگ را حفظ کند و از سر تقصیراتش بگذرد٬ چرا که زحمت ویرایش متن با او بود!
* لطفن به گیرنده ی های خودتان دست نزنید. مشکل فنی قالب به زودی رفع خواهد شد!

*از اسلافم در حیطه ی درس و مشق آکادمیک شنیده بودم که ترم آخر تحصیلی کلن ترم بیخودی است! اما درکش نکرده بودم که به حمد الله قسمت ما هم شد و دارم با پوست و استخوان می فهمم که این بندگان خدا با داد و فغان چه می گفتند!
*این ترم آخری نشد یک آب خوش از گلویم پایین برود! به خاطر درسهایی که از ترمهای یک و دو باقی مانده٬ مجبورم شش٬ و احتمالن هفت روز هفته را به دانشگاه بروم! از این فجیع ترش این است که در ۵ روز باید این ۲۰ واحد را پاس کنم و فقط ۹ واحدش در یک روز است و ۶ واحدش در یک ساعت! و پر واضح است که برای منِ شب امتحانی این موضوع بیشتر به یک کابوس شبیه است.
*بیشتر دوستانم درسشان ترم پیش تمام شد و همین مسئله باعث شد خیلی بیشتر از محیط دانشگاهمان دلزده بشوم و بخواهم درسم را هر چه سریعتر تمام بکنم و بروم ( تحصیل به جمع دوستان است ). اما این فرمیش دیگر یک جور شکنجه است که بخواهم برای درسِ تنطیم خانواده ۳۵ کیلومتر راه را بکوبم بروم دانشگاه که مثلن آقای دکتر بگوید " برای پدر و مادرها لک لک بچه نمی آورد! " یا " مواظب باشید سوراخ نباشد "! این است که در این فکر هستم با یکی دوتا از این استادهای قدیممان صحبت بکنم و برای اولین بار در دوران تحصیلم از راه پلتیکهای ننه من غریبم استفاده کنم! شاید کارگر افتد و از شر هر روز دانشگاه رفتن خلاص بشوم!
*حالا اینها را می گویم! من که می دانم دلم برای این روزها و این به اصطلاح سختیها تنگ می شود. . .

در کودکی کارمان با اخوی ها و همشیره این بود که یا به نوارهای کودکی اخوی و همشیره گوش کنیم یا به داستانهای صوتی " امیر ارسلان نامدار " و " پینوکیو " و " جن پینه دوز " و " شاپرک خانوم " و الخ. . . اما " شهر قصه " این وسط بد جور دل ما را برده بود. اگر هر روز گوشش نمی دادیم بالاخره بین دلمشغولی های هفتگی ما جایی برای خود داشت! در خانه از خورد و کلان٬ به فراخور حال خود دیالوگها و تصنیفهای آن را از بر داشتند! خود من عاشق " خر خراط " و " روباه ملا " بودم و با اینکه معنی حرفها و طعنه ـ کنایه هایشان را درک نمی کردم٬ دیالوگهایشان را حفظ بودم. . .
بعد از اینکه نوار کاستها جایشان را به " سي دي " ها دادند طبيعي بود كه كاستها مهجور بشوند و كم كم در اثر همين مهجوريت٬ كيفيت خودشان را از دست بدهند. مدتها بود كه به دنبال يك نسخه ي كامل از فايل صوتي شهر قصه بودم و اتفاقن در گوگل٬ خيلي به دنبال لينكهاي دانلود سري كامل اين داستان جاودانه گشتم٬ اما يا داستان را ناقص و تكه پاره براي دانلود گذاشته بودند يا كيفيتها خوب نبود. تا اينكه يكي از دوستانم فايل كامل و با كيفيتي خوب را در اختيارم گذاشت و ثواب دنيا و آخرتش را براي خود خريد. . .چند روز پيش براي يكي از دوستانم شهر قصه را به صورت كامل آپلود كردم و در اختيارش گذاشتم. راستش ديدم حالا كه متاعي به اين با ارزشي را آپلود كرده ام و در خود خصلت تك خوري را هم نمي بينم!! گفتم بيايم لينكهاي دانلود آن را در اختيار ديگر دوستان " بهتر از برگ گل " خود بگذارم تا بروند دانلودش بكنند و از شنيدن اين داستان با ارزش لذت كافي و وافي را ببرند و براي آيندگان نگاهش دارند. . .
لينك دانلود:
ريزنوشت:
* با تشكر از نسيم قلي كه فايل شهر قصه را در اختيارم گذاشت.
چهار صبح نشسته بودم روی تختم و داشتم به جای صبحانه یک تکه شکلات تلخ ۸۵٪ را خشک و خالی قورت می دادم٬ در همین بین آمدم یک کش و قوسی به بدنم بدهم که آرنجم محکم به گوشه ی تخت خورد اما نمی دانم چرا یکدفعه پای راستم تیر کشید!! ناگهان به یاد این حکایت عبید زاکانی افتادم که: مردی می رود نزد حکیم و می گوید: آقای حکیم به فریادم برس که ریشم درد می آید! حکیم می پرسد: ناهار چه خورده ای پدر جان؟ مرد بیمار می گوید: نون و یخ! حکیم اندکی تامل می کند و می گوید: برو بمیر که نه دردت به آدمیزاد می ماند و نه غذایت. . .*
ریز نوشت:
* با اندکی تغییر.

گاهی فکر می کردم تفاوت من و " اسپارتاکوس " در شناخت جماعت " نسوان " در این است که او اصلن زن ندیده بود و من٬ حداقل با آناتومی زنانه آشنایی داشتم. از ابتدای کودکی دور و بر من دخترهای زیادی نبودند٬ اگر هم بودند یا خیلی از من بزرگتر بودند یا خیلی دور و اینگونه امکان مصاحبت نبود. خلاصه من یا هم بازی دختر نداشتم یا موقتی بودند تا اینکه روزگار گشت و گشت و ایام بلوغ و مصائبش سر رسید و نگاهم نسبت به همین جماعت محترم نسوان تغییر کرد و حالا مگر می شد به همین راحتی با دوشیزه ای تازه به عرصه رسیده و لپ " عنابی " حشر و نشر داشت؟ پوست کنده بگویم٬ باید برای مصاحبت با یک دوشیزه ی محترم٬ توبره و آلات صید و صیادی بر می داشتی و دست به کار می شدی! خب من هم همین کار را کردم! تور هم پهن کردم! تله هم گذاشتم! اما تا آمدم شکار را در دستم بگیرم مثل ماهی از دستانم سرید و رفت. . . این شد که باز هم خودم را از اسپارتاکوس فقط در همان شناخت آناتومی برتر دیدم! اما اینها را می گویم دلیل نمی شود که الان شناختی در این باره نداشته باشم و سره و ناسره را در چنین جماعتی تشخیص ندهم! بالاخره اسپارتاکوس هم با آن اسپارتاکوسیش از دور دستی بر آتش پیدا کرده بود و می دانست داستان از چه قرار است. . .
اینها را گفتم تا به اینجا برسم و بگویم بانو گرینویچ٬ همان بانویی که جلوتر از گرینویچ است بازیی را ترتیب داده تا هر جنسی٬ اعم از مذکر و مونث بتواند به فراخور حال و دیدش به ده مورد از رفتارهایی که در جنس مخالفش می بیند و دوست ندارد. اشاره کند٬ شاید که این خصایص بد٬ آییه ی من و شما باشد و برای عاقبت به خیری در دنیا و آخرت فانوس راهمان گردد . . .
مواردی که به ذهنم رسید اینها هستند:
۱) نمی دانم چرا بعضی از جماعت محترم نسوان تصورشان بر این است که هر چه به سمت و سوی مقوله ی " دافیسم " بگرایند مقبولترند! بله٬ مقبول هستند اما. . . ( توضیح واضحات؟ )
۲) حتمن شما هم مانند من از کسانی که بعد از پس انداختن هفت ـ هشت کره٬ ادعای بکارت می کنند بدتان می آید و این کار را مستحق سرزنش می دانید!
۳ ) شنیدن فحشهای کاف دار و گاف دار و غیره از یک خانم معقول و متین٬ قابل قبول نیست. . . اصولن آدم باید از داشته هایش حرف بزند!
۴) اسب عرب را دیده اید؟ هم میل به طرف مقابلش دارد و هم جفتک پرت می کند! معنی این کارها را نمی توان درک کرد! یا شما اصغر آقا را می خواهید یا نمی خواهید! شاید هم اصغر و جعفر و تقی را یکجا با هم می خواهید؟!
۵) در حقوق بحثی هست به نام " تدلیس " یعنی اینکه مثلن شما میوه فروش هستید و از میوه های خودتان تعریف می کنید و روی جعبه ی میوه را از میوه های تازه پر می کنید٬ اما میوه های زیر جعبه٬ خراب و نامرغوب هستند. . .بعضی ها مثل همین میوه فروش عمل می کنند٬ ابتدا حرفهای شکلات پیچ و خوشمزه می زنند! اول خودشان را روشنفکر و ادیب معرفی می کنند اما شکلاتشان کرم خوده است!
۶) حسود هرگز نیاسود!
۷) نمی دانم به قول دوستان دوره ی آخر الزمان است یا دود و سرب موجود در هوا باعث تغییرات جنسیتی شده!؟ یک مرد از یک زن انتظار دارد زن باشد! همان طور که یک زن انتظارش از مرد٬ مرد بودنش است!
۸) دخالتهای بیجا و کنجکاویهای اکثرن از روی محبت اما نامعقول خانمان بر باد می دهد! ملتفتید که؟
۹) گفته اند حمایت از حقوق زن! اما نگفته اند جوگیری و حرکات و حرفهای محیر العقول! بعضی از خانمها فکر می کنند حمایت از حقوق زن یعنی اینکه باید مرد را از صحنه ی روزگار محو کرد! آخر و عاقبتش چه می شود؟
۱۰) هیچی دیگر. . . این دهمی را هم گذاشتم برای شما. . .
ریز نوشت:
* بر همگان واضح و مبرهن است که اینها اصطلاحن٫ خصوصیات بدِ عده ای قلیل است و البته در " مثل مناقشه نیست ".
* نگارنده هیچگونه مسئولیتی را در قبال مشتبه شدن و پیش آمد سو تفاهم به عهده نمی گیرد. . .واللا!
* اگر ریا نباشد شما هم دعوتید. . .بله! خودِ شما!

اولین باری که با یک حقیقت تلخ و دردناک مواجه شدم سه ساله بودم! این واقعیت داشت که اگر مریض بشوی باید دراز بکشی روی تخت٬ شلوارت را در حد کفایت بکشی پایین و بعد از اینکه عضلاتت را شل کردی٬ آن عضو شریف را بسپاری به سوزنِ تیزِ سرنگ. . . آن موقع با واقعیت تلخ آمپول و بیماری کنار آمده بودم و می دانستم یا باید دائمن سرفه کنم و دماغم را با زبان و آستینم پاک کنم٬ یا باید با پای خودم بروم درمانگاه بغل خانه مان و دراز بکشم و روی تخت تزریقاتی و به مرحوم " همایی " اعتماد بکنم. . . شاید آن موقع تلخترین واقعیت زندگیم همین آمپول بود. اما آن را پذیرفته بودم و با پای خودم به استقبال این حقیقت دردناک می رفتم. آن موقعها در فامیل. به خاطر شجاعتم در برابر آمپول زبانزد خاص و عام بودم و از من می خواستند پسرخاله ام را نصیحت بکنم و به او بگویم به خاطر یک آمپول ناقابل٬ نزند پدر صاحب بچه ی تزریقاتیِ بیچاره را در نیاورد. . .
بعدها که بزرگتر شدم٬ به واقعیاتی به مراتب دردناکتر از سوزن آمپول رسیدم. اما باید آنها را هم می پذیرفتم وگرنه این دنیای بوقلمون صفتِ نابکار نه با کسی شوخی دارد و نه جایی برای کسی که فکر می کند می توان حقیقت را نادیده گرفت و دورش زد! البته همین دنیایی که وصفش رفت به خوبی نشان می دهد آرامانگرایی و سیر در هپروتِ کاش و کاشکی ها به درد همان داستانهایی می خورد که ما موجودات دوپا می سازیمشان تا به وسیله ی آنها برای چند لحظه هم که شده از حقیقتهای ریز و درشت رو به رویمان دور بشویم و خودمان را تسکین بدهیم! همین داستانهای عشقی و فیلمهای هندی را عرض میکنم. . . الحق که بشر خوب می داند با این داستانها حواس خودش را پرت کند.
اما واقعیت این است که اگر در کارزار زندگی با حقایق کنار نیاییم و قبولشان نکنیم٬ محکوم به شکستیم٬ کسی با آرامنگرایی و کاش و کاشکی کاری از پیش نبرده و تنها کسانی توانسته اند موفق بشوند و زندگی مطلوبی داشته باشند که حقایق زندگیشان را قبول کرده اند و با آنها کنار امده اند. . . اگر حقیقت را ببینی و خودت را به ندیدن بزنی٬ یقینن بازنده تو هستی٬این دنیای بوقلمون صفتِ نابکار٬ کار خودش را می کند. . .باید این حقیقت را پذیرفت که حقیقت پذیرفتنی است. . .دور زدنی نیست. . .

جزوه ام را دستم گرفته ام و در نشیمن٬ دور پدرم طواف می دهم٬ گاهی می نشینم و دوباره طواف می دهم و هر چند وقت یکبار با جزوه ام بر سرم می زنم و از سختی مباحث درسی گله می کنم. پدرم می گوید چرا خود زنی می کنی؟ می گویم درس را بلد نیستم و فردا امتحان دارم. . . می گوید تو ده روز است درس را بهانه کرده ای و از زیر کار فرار می کنی٬ حالا می گویی بلد نیستم؟ گفتم این ده روز را داشتم تمرکز می کردم تا برای شبهای امتحان آماده بشوم. . . اصلن مگر می شود چند روز قبلتر برای امتحان خواند و آماده بود؟! تمام لطف و حسنش به همین شب امتحان درس خواندن و تب و تابش است. . . پدر می گوید برو برنامه ی امتحاناتت را بیاور بزن به یخچال ببینم چه کار داری می کنی! می خندم و می گویم برنامه ام کارت ورود به جلسه ام است٬ نمی شود! می گوید اینطوری نمی شود. باید بیایم از " ناظمتان " اخلاق و درسَت را بپرسم ببینم اصلن در این چهار سال چه کار کرده ای! باز هم می خندم و می گویم: باشد! دفترمان هم ته حیاط مدرسه است. . . نشانی اش هم این است که چند نفر یک لنگه پا جلوی دفتر ایستاده اند. . .!
می گوید فردا با چه امیدی می خواهی بروی سر جلسه ی امتحان؟ مکثی می کنم و می گویم " امدادهای غیبی ". . . سر تکان می دهد و می گوید: ببین کی می گویم درس بخوان تا حمال نشوی! پدر من گفت و گوش نکردم!
* * *
صبح به امید همان امدادهای غیبی می روم سر جلسه ی امتحان می نشینم. . . اگر غرورم جریحه دار نمی شد٬ می نشستم و زار زار گریه می کردم! به خدا می گویم: جان خودت این یکی را ختم به خیر کن٬ قول می دهم نصیحت پدر را آویزه ی گوش کنم و به جمعیت حمالان نیفزایم. . . در همان بین یک امداد غیبی می آید جلویم می نشیند٬ مراقب می بیند و به روی خودش نمی آورد. . . همین است که می گویم ما پیروزی هایمان را مرهون همین امدادهای غیبی هستیم. . .
فرزندم! پشتکار و ثابت قدمی را از اسپمها بیاموز! چرا که درشت می شنوند٬ بی محلی می بینند٬ لعنت جن و انس را به جان می خرند٬ اما هرگز دست از رسالت خود بر نمی دارند!
(از سری پندهای شیخنا قلم فرانسه " رضی الله عنه " به فرزند خوانده اش " عسل " و فرزند بالقوه اش " زاووش " )
* پند (1)
* پند (2)
سرکار مترسک فرموده اند تحتِ پستِ خود لینک پنج پست از مطالب دیگر وبلاگ نویسان را بگذارید که دوستشان دارید و قابل تامل هستند. . .بفرمایید. . . اینها بخشی از آنها هستند. پیدا کردن لینکهای گذشته ی دوستان که بسیار می دانند و خوب می نویسند٬ حوصله و جهاد اصغر می خواهد که من ندارم! پس همین لینکهای گوهر بار هم از من پذیرفته است! نه؟
* خیابان خاکستری ( به قلم مترسک )
* مزعه ی پرندگان 1 و 2 ( به قلم استاد (-: )
ریز نوشت:
* ضمن یک بازی دیگر نوشته بودم من از قدیم در بازیها به نفع خودم جر می زدم و سمت و سوی بازی را تغییر می دادم. . .خدایی ناکرده این جرن بازی من باعث نشود شما هم به راه نا صواب کشیده بشوید! من سه لینک گذاشتم. . .اما شما حتمن ۵ لینک بگذارید. . .آفرین!
* بی شک شما هم به این بازی وعده گرفته شده اید!

نمی دانم او با من تماس گرفت یا من! به هر حال گفت می خواهد ببیندم و داستانی را برایم تعریف کند که یک نفر برایش اشک ریخته و یک نفر سکوت کرده و پاسخش آه و دود سیگار بوده!
نشسته بودیم داخل ماشین٬ من چای می خوردم و او سیگار دود می کرد. . . می دانستم ژانر داستان در چه مایه ای است٬ در این سنین همه چیز به " دختر " ختم می شود٬ اما اصلن فکر نمی کردم موضوع٬ داستانِ خیانت " علی٬ مادر بچه ها باشد "*! راست می گفت٬ اگر از پیشینه ی روابط او و همین " علی مادر بچه ها " خبر داشتی و این داستان را می شنیدی باید خون گریه می کردی. . .اما من خندیدم! من به طنز تلخ داستان او می خندیدم٬ همیشه همینطور است٬ آدمها در موقعیتهایی قرار می گیرند که نباید باشند و همین موقعیتها٬ طنزی تلخی را رقم می زند. . . این داستان با همه ی داستانهای این چنینی موارد مشترکی داشت و از یک چیز سرچشمه می گرفت٬ " بی ارزشی و دون مایگی ". . .
من به داستان او می خندیدم و داستان هرچه به موقعیتهای حساس و عجیبش می رسید٬ صدای خنده های من هم بیشتر میشد! گفتم بیا به این چیزهایی که می گویی بخندیم٬ چون چند سال دیگر که به این ماجراها نگاهی می اندازیم٬ خواهیم خندید و از رفتار و افکار امروزمان که می نشینیم و غصه می خوریم٬ خجالت خواهیم کشید٬ من دیگر به این نتیجه رسیده ام که پشت هر رویدادی مصلحت و دلیلی نهفته است. . . من هم برای خالی نبودن عریضه داستان خودم را برایش تعریف کردم و این بار با هم خندیدیم و هی خندیدیم به طوری که چشمهایمان اشک زده بود. . .
گاهی سکوت بین ما حاکم می شد و من کمی از چایم می خوردم و او پک محکمی به سیگارش میزد و جمله ای طنز بود که در نکوهش دنیا و کارهای بی حساب و کتابش سکوتمان را می شکست و باز هم صدای خنده. . . وقتی از ماشینش پیاده شدم٬ سرم را بردم داخل ماشین و گفتم « حالا ما به این داستانها خندیدیم. . .ولی برای این داستانها باید خون گریه کرد » . . . دوباره خندیدیم. . .
* * *
* این اصطلاح را از استاد اخلاق دانشکده مان ایده گرفته بودیم که برای اشاره به همسرش از " جعفر مادر بچه ها " استفاده می کرد٬ ما هم به طنز از اسمهایی مانند " علی مادر بچه ها " یا " زاووش مادر بچه ها " استفاده می کردیم که همین اسمهای طنز ماندگار شد. . .
ریز نوشت:
* عشق اول فقط یه خاطره است / عشق بعدی هماره فاجعه است / عشق٬ همیشه در مراجعه است. . ( قسمتی از آهنگی از محسن نامجو )
* درویش! چه شود عاقبت کار؟ ـ از عاقبت کار٬ کسی نیست خبردار!

همیشه به " رضا " می گویم هر وقت سیگار دود می کند یک فاتحه برای " امیر " بفرستد که این سیگار کشیدن را از همان خدابیامرز دارد٬ امیر دوست رضا بود و دوسال پیش با موتورش شاخ به شاخِ کامیون شد و طبیعتن به رحمت خدا رفت، رضا به بهانه ی فوت آن مرحوم٬ سیگار بود که پشت سیگار دود می کرد و تف و لعنت بود که حواله ی این دنیای کج مدارِ لاکردار می کرد و فلک پدر مرده را با سوزِ دل نفرین میکرد. . . مدتها از مرگ امیر گذشته٬ اما رضا دیگر یک سیگاری حرفه ای شده و دراین میان کارهای خوشمزه ای هم یاد گرفته! مثلن علاوه بر حلقه کردن دود سیگار٬ می تواند مدتی حرف بزند و بعد یکدفعه توده ای از دود از حلقش خارج شود و خوشمزه تر اینکه می تواند دور غلیظ را در ریه اش برای همیشه حبس کند!
اینها تنها بخشی از قابلیتهای او در امر خطیر استعمال دخانیات است٬ او قابلیت این را دارد تا میان هر کلاس٬ ۲ نخ سیگار را دود کند و ککش هم نگزد و بنا بر همین قابلیتها است که در دانشکده به پدر دودِ دانشگاه معروف است!
* * *
گفت: « جلوی یک دکه ای٬ بقالیی٬ چیزی٬ نگه دار تا یه پاکت سیگار بخرم! این آهنگی که گذاشتی سیگار می طلبه! » گفتم: « همین نیم ساعت پیش دو نخ کشیدی! مگه می خوا به سی نرسیده سر کوچتون حجله ببندن؟ » با خنده گفت: « جهان شیش میلیارد جمعیت داره٬ یکیش کم! چی میشه؟ ما که از دنیا میکشیم. . . این چندتا نخم روش! » دیگر حرفی نزدم٬ البته جلوی هیچ دکه و مغازه ای هم نگه نداشتم٬ اما اسم او را بی خود و بی جهت پدر دود نگذاشته اند٬ نیکوتین به مغزش نرسیده بود و دائم اصرار می کرد جلوی یک مغازه بایستم تا او نیکوتین به بدنش برساند. . . اما من باز هم با شیطنتی کم سابقه توجهی نمی کردم و به راه خودم ادامه می دادم! مردک می خواست برای مقادیر ناچیزی نیکوتین به هر ترتیب ممکن نابودمان کند!
همین طور که داشتیم می رفتیم٬ رضاخان دکه ای دیدند٬ لابد سیگار هم داشت. با خواهش گفت بایستم فقط یک نخ سیگار بخرد! به بهانه ی شلوغی و نبود جای پارک به راه خودم ادامه دادم٬ اما رضا به دلیل نرسیدن نیکوتین به مغزش در آن خیابان شلوغ فرمان ماشین را از دست من به سمت راست خیابان چرخاند! در یک صحنه ی اکشن ماشین را دوباره به سمت خیابان کشیدم٬ اما دیدم خیلی زیبا و به صورت اسلوموشن داریم با باسن اتومبیل " سوناتا " ی جلویمان آشنا می شویم. . .اینجا دیگر صحنه اکشن شده بود و من جفت پا رفتم روی ترمز٬ صدای قژ و قوژی از لاستیکها در آمد و ماشین در چند سانتی متری سوناتا متوقف شد!
وقتی از هیجان و و حرارت آن لحظه ی پر هیجان کاسته شد آرنج من به صورت خود انگیخته و خود جوش به سمت چانه ی رضا حمله برد٬ ضربه در حدی بود که دیدم رضا دارد به شدت از شیشه ی ماشین بوسه های آتشین می گیرد! حرکت خود انگیخته ی آرنج من به صورتی بود که رضا برای دو ساعت توانست سیگار را ترک بکند و حرفی از این آلت مایه ی جنون٬ به میان نیاورد. . .حالا تمام این حماقتها به کنار! می دانید سوناتا سوار رو به رو که بود؟ او کسی نبود جز خانم " بچه محل "* از همانهایی که این جوانهای خام و جاهل لقب " داف " را برایشان بر می گزینند و الحق باید بگویم پدر سوخته ها درست هم می گویند! لامذهب کسی است که نه تنها پرچم رشته ی ما را و نه تنها پرچم دانشکده ی ما٬ بلکه پرچم دانشگاه را هم به احتزاز درآورده و بیا ببین چه بازارِ گرمی دارد! حالا اگر ما با ماشینش تصادف می کردیم چه می شد؟ این برای ما افت داشت که با سر برویم مزاحم باسن ماشین خانم بچه محل بشویم! حالا پول سپر عقب ماشینش به جهنم. . .از یک جایی جور میشد٬ اما سر افکندگی و داستانها و افسانه های بعد از آن را چه می کردم؟ مجبور بودم یا انصراف تحصیل بدهم یا مرخصی بگیرم و صبر کنم بچه محل درسش تمام بشود و دیگر رو به رو نشویم! همین آلت جنون و معتاد به این آلت داشت آبروی چند ساله ی دانشگاه مان را که ذره ذره جمع کرده بودیم٬ در کسری از زمان به باد فنا می داد!
از آن روز است که استعمال دخانیات داخل ماشین ممنوع شده و رضا هم تا اطلاع ثانوی از نشستن در جلوی ماشین محروم گشته تا در مواردی مشابه و این چنینی از حرکتهای پر خطر و نابهنجارش جلوگیری به عمل بیاید. . . خدا را چه دیدی؟ شاید رضا را ترک دادیم یا حداقل از مقدار مصرف سیگارش کم کردیم٬ شاید روزهای خوشی انتظار او و همه ی ما را بکشد. در غیر این صورت عکس سه در چهار رضا جان می دهد برای عکسهای عبرت آموزِ روی پاکت ِ سیگار ها. . .
* این نامهای مستعار برای مبارزه با سیتم قوی و تار عنکبوتی جاسوسی و خبر چینی در دانشگاه است!